
روزی جوانی پیش پدرش آمدو گفت:دختری را دیده ام و میخواهم با او ازدواج کنم .من شیفته زیبایی این دختر و جادوی چشمانش شده ام .پدر با خوشحالی گفت :بگو این دختر کجاست تا برایت خواستگاری کنم و به اتفاق رفتند تا دختر را ببینند اما پدر به محض دیدن دختر دلباخته او شد و به پسرش گفت: ببین پسرم این دختر هم تراز تونیست و تو نمیتوانی او راخوشبخت کنی او را باید مردی مثل من که تجربه زیادی در زندگی دارد سرپرستی کند تا بتواند به اوتکیه کندپسر حیرت زده جواب داد :امکان ندارد پدر کسی که با این دختر ازدواج میکند من هستم نه شما.....پدر و پسر با هم درگیر شدند و کارشان به اداره پلیس ک...
ادامه مطلب
درکیسه که پول است درسفره که نان خویشان همه خویشند وزن راحت جان درکیسه که پول نیست ودرسفره که نان خویشان همه بیگانه اند و زن آفت جان ### خوب عمل کردن بسیار بهتراز خوب حرف زدن است....
ادامه مطلب